سفارش تبلیغ
صبا
بیازماى تا دشمن آن گردى ، [ و بعضى این جمله را از رسول خدا ( ص ) روایت کرده‏اند : و آنچه تأیید مى‏کند از سخنان امیر مؤمنان ( ع ) است روایت ثعلب از ابن اعرابى است که مأمون گفت : اگر على ( ع ) نگفته بود « اخبر تقله » مى‏گفتم « أقله تخبر » . ] [نهج البلاغه]


ارسال شده توسط کامبیز در 91/10/19:: 5:13 عصر

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر

 

 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر


 سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط کامبیز در 91/10/16:: 5:57 عصر

پدر و مادر ؟؟

آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن.

وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن.

وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...

به سلامتی همه مادرای دنیا...


مامان،بابا دوستون دارم:)



پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !

شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان ...

مامان،بابا دوستون دارم:)



خورشید

هر روز

دیرتر از پدرم بیدار می شود

اما

زودتر از او به خانه بر می گردد !

به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن

ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !!!

مامان،بابا دوستون دارم:)


سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،

نه مرگ ،

نه ترس ،

سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛



سلامتیه اون پسری که...

..

10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...

..

20سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت....

... ... ... ... ..

30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه...!!!

..

باباش گفت چرا گریه میکنی..؟

..

گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید...!

مامان،بابا دوستون دارم:)



همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم

که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…

ولی پدر ...

... ... ... ...

یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند

خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست

فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …

بیایید قدردان باشیم ...

به سلامتی پدر و مادرها



(( قند )) خون مادر بالاست .

دلش اما همیشه (( شور )) می زند برای ما ؛

اشک‌های مادر , مروارید شده است در صدف چشمانش ؛

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مروارید!

حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد!

دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش .

مامان،بابا دوستون دارم:)



دست پر مهر مادر

تنها دستی ست،

که اگر کوتاه از دنیا هم باشد،

از تمام دستها بلند تر است...

مامان،بابا دوستون دارم:)



پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!

پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟

پسر میگه : من..!!

... ... ...

پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!!

پسر میگه : بازم من شیرم...

پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟

پسر میگه : بابا تو شیری...!!

پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟؟

پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا...

به سلامتی هرچی پدره

مامان،بابا دوستون دارم:)


مادر

تنها کسیست که میتوان "دوستت دارم"‌هایش رااا باور کرد

حتی اگر نگوید...???



سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه

اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش!


مامان،بابا دوستون دارم:)


مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ،دلواپسی! مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری ! مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد! مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!

مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....

مامان،بابا دوستون دارم:)


پدرم هر وقت میگفت "درست میشود"...

تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!

مردان پیامبر شدند؛

و زنان مادر؛

قداست پیامبران را توانسته‌اند به زیر سوال ببرند؛

ولی قداست مادران را هرگز..!

مامان،بابا دوستون دارم:)


آدم پیر می شود وقتی مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــ دا میزند اما جوابی نمیشنود.........

ممماااااااااااادددددددررررررر. .............

مامان،بابا دوستون دارم:)


تو 10 سالگی : " مامان ، بابا عاشقتونم"

تو 15 سالگی : " ولم کنین "

تو 20 سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"

... ... ...

تو 25 سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون"

تو 30 سالگی : " حق با شما بود"

تو 35 سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم "

تو 40 سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"

تو هفتاد سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...!

بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم...

از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...

مامان،بابا دوستون دارم:)



بهشت از آن مادران است در حالی که به جز پرستاری و نگهداری از فرزندان ، هیچ حق دیگری نسبت به آتها ندارند و برای بیشتر چیزها اجازه ی بابا لازم است !!!!!



وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده ! وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه... و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری

مامان،بابا دوستون دارم:)


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط کامبیز در 91/10/14:: 3:24 عصر

 

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را k khlvnd h

گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و

ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من

طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت

شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری

پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه

می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم

جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود

می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز

ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از

اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن

زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این

دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که

هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام

نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز

لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن


بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.


صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه


فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم

یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست

که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در

روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل

کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه

روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب

است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم

نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و

تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق

به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم.

کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار

برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری

که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه

نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و

موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته

است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم

فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم.

هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی

پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر

شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است.

ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید

 

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون

بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش

شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم

را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در

آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی

طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی

می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً

نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت

حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را

تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم

که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟

دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی

من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم

نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم

جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس

می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر

گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم

و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه

بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و

وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان

می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی

زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا

حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم

نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی‌ها را نجات دهید!

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری  صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش

گذاشتی خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا  می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ

بعضی حرفا خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه  هوساش وقتی تموم شد بگه

پیشت نمی مونه خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه نکنه چیزی که ریختی پای

عشق اون حروم شه خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره  بره و دیگه

سراغی از تو ونگات نگیره خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه  نکنه یه روز ندامت

راه تلخ آخرت شه خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه تازه فردای همون روز دوست

عاشقش خبر شه  خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن بخدا کم غصه ای نیست چن

روزی تو رو ندیدن  خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی  وسط راه اما از عشق یه

کمی ترسیده باشی خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی از خودت می پرسی یعنی می

شه اون بره زمانی؟ خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری

ازش جدا شی خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی

خواد اون رو ببینه  خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی  کاش مجازات بدی داشت توی

قانون بی وفایی خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه چقدر از گریه اون شب چشم

تو سرش شلوغه  خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون اگه چتر نداشته باشی توی دستا

هردوتاشون  خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن   چقدر قشنگه اما واسه ی کسی

شکستن  خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ

صبورت  خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه

عبادت  خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه   که پیام داده یه عمر واسه تو

نمی نویسه  خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی  تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
d

کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط کامبیز در 91/10/9:: 8:54 عصر

امتحان ریاضی ثلث اول :
ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :

بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی


مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،آب دهانش را قورت

دادخواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت


برگه مجتبی ، دست به دست بین معلم ها می گشت اشک

و خنده دبیران در هم آمیخته بود


امتحان ریاضی ثلث اول :


سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید


جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما


سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟


جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانهکه بود و نبودش در جمع

خانواده هیج تاثیری نداردو گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند


سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟


جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم ، بیماری لاعلاج

مادرم و گرسنگی همیشگی ماست


معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد


سئوال : نامساوی را تعریف کنید


جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران ، اصلا

نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد


سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟


جواب : همان خاصیت پول داری است آقا ،که اگر داشته باشی در


بخش بیمارستان پذیرش می شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب

کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی


سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟


جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد


برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ، که شاید اثر قطره اشک

مجتبی بود


معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت


مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ، برگشت با صدای لرزانش فریاد زد
آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟



بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید


و پشت در گم شدستاره سهیل


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط کامبیز در 91/10/4:: 6:8 عصر

کاش مخابرات ...



کاش مخابرات

یه روز صبح بهت اس ام اس میداد :

مشترک محترم و عزیز ما ،

شما قبلا در طول روز فلان شماره رو دویست بار میگرفتی

اس ام اس که حرفشو نزن ،

اینقدر زیاد بود که ما حساب کتابش از دستمون در میرفت

حتی بعضی اوقات اس ام اس هاتون اینقدر خوشگل بود

که برا خودمون سیوش میکردیم

حتی یه شب ( زمستون بود فکر کنم )، اینقدر حرفای خوشگل خوشگل میزدین

و ما هم هی گوش میدادیم

که پای تلفن خوابمون برد ،

یادمون رفت بقیه پول تلفن شمارو حساب کتاب کنیم


حالا مشترک محترم و عزیز ،

چی شده که این روزا دیگه خبری ازت نیست ؟

چیزی شده ؟

چرا اون شمارهه رو دیگه نمیگیری ؟

یه اس ام اس خالی هم حتی نمیدی


من مخابرات ، اون دوره رو باهاتون زندگی کردم ، حقمه که بدونم


تو هم اس ام اس بدی بگی :

بیخیال رفیق ،

این روزا هم میگذره ...

کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط کامبیز در 91/10/3:: 5:56 عصر

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود،


زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو

بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا

شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد

نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم،

فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید،

آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من

یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در

حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام

کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این

کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار

مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم

تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»


نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر

به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری


برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب

داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه

برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای

حصار یک پل روی نهر ساخته بود.بووووس


کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم

برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با

دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور


کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت


خواست.


وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی


دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از

تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.


نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را

بسازم.»


تا به حال واسه چند نفر پل ساختیم؟!!! بین خودمون و چند نفر از

عزیزانمون حصار


...
کشیدیم؟!!!؟مدرک داشتن

 

 

 


کلید حل همه مشکلات از نگاه بعضی ها:


زندگی به چه قیمتی؟!






ما به کیا اعتماد کردیم؟؟؟

زندگی به چه قیمتی؟!







گاهی اگر بخواهیم به هر قیمتی به مقصودمون برسیم:


زندگی به چه قیمتی؟!






زیبایی به چه قیمت؟

زندگی به چه قیمتی؟!






راستی که فرعیات زندگی انسان را چنین از اصل ها غافل میکند:


زندگی به چه قیمتی؟!






چه خوبست اگر اینطور به زمان نگاه کنیم:

زندگی به چه قیمتی؟!

کلمات کلیدی :

درباره
صفحات دیگر
آرشیو یادداشت‌ها
لینک‌های روزانه
پوندها
در دوران بـــرزخی ...
بی نشانه
یا د د اشت ها ی شخصی خو د م .
به سوی فردا
اکبر پایندان
►▌ استان قدس ▌ ◄
منطقه و جهان آبستن حوادث خوش یمن
باشگاه مسابقه و سرگرمی
هواداران همای پرواز
9 د ی
نظرمن
لحظه های آبی
فرزانگان امیدوار
****شهرستان بجنورد****
به سوی آینده
جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی
EMOZIONANTE
زیباترین اشعار عاشقانه معاصر
در انتظار آفتاب
اهل البیت[علیهم السلام]
گل باغ آشنایی
انتظار
ایران ابرقدرت فاتح
شین مثل شعور
-««««((عشق الحسین)))»»»»-
سایت مهندسین پلیمر
Polymer Engineers of Iranian Universities

ســرچشمـــه › سرچشمه همه خوبیها مهدی (عج) است ›
سرچشمه ادب و عرفان : وب ویژه تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید
سـرچشمـــه فصـــاحـت
عصر پادشاهان
افسونگر
پایگاه اطلاع رسانی مباشری
بی سر و سامان
یــــــــــــــــاســــــــــــــــــــمـــــــنــــ
حباب خیال
سایت اطلاع رسانی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
هم نفس
Mystery
آسمون آبی چهاربرج
رایان چوب
کلبه عاشقان
کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب
امامزاده میر عبداله بزن آباد
لنگه کفش
مهندسی مکانیک ( حرارت و سیالات)-محی الدین اله دادی
بـــــــــاغ آرزوهــــــــــا = Garden of Dreams
زندگی بی ترانه...
بهارانه
صراط مستقیم
سکوت ابدی
تــپــش ِ یکــ رویا
KING OF BLACK
رقصی میان میدان مین
کانون مسجد فاطمیه شهید یه
عاشق آسمونی
وبلاگ عقل وعاقل شمارادعوت میکند(بخوانیدوبحث کنیدانگاه قبول کنید)
ماییم ونوای بینوایی.....بسم الله اگرحریف مایی
شقایقهای کالپوش
سلام دوستان عزیزم به وبلاگ جبهه بیداری اسلامی خوش آمدید
*تنهایی من*
کلبه درویشی
دوربین مدار بسته
@@@گل گندم@@@
طراوت باران
تنهایی......!!!!!!
###@جزین@###
پژواک
یادداشتها و برداشتها
اطلاعات عمومی
دیار من دشتستان- بُنار آبشیرین
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
لیلای بی مجنون
عشق مشعلدار
بچه مرشد!
نگاهی نو به مشاوره

معیار عدل
امام زمان
دلنوشته های یه عاشق
طب سنتی@
بی پاتوقی
وب سایت شخصی مهران حداد__M.Hadad personal website
سکوتی پرازصدا
xXx رنـــــــــــگـــــــــارنـــــــــــــــگ xXx
همه چیز آماده دانلود
امام و شهدا
.: شهر عشق :.
مهربان
تک درخت
تراوشات یک ذهن زیبا
سکوت سبز
رویای شبانه
پرپر
ان سالهای دوست داشتنی
هر چی بخوای
پیامنمای جامع
پرنسس زیبایی
مجله اینترنتی تبلیغاتی
بوی سیب
@@@این نیزبگذرد@@@
ایران اسلامی

upturn یعنی تغییر مطلوب
my love
Har chi delet mikhad
ماتاآخرایستاده ایم
روستای چشام
حامل نور ...
گیسو کمند
نـــرگــــس 1
جــــــــــــــــوک نـــــــت
کاسل
عکس های عاشقانه
منتظر مفرد مذکر غایب
آموزش گام به گام رانندگی
صحبت دل ودیده
رفقا
محقق دانشگاه
سالار
ردِ پای خط خطی های من
منطقه آزاد
عشق بی هدف... ! دیوانگی - عشق واقعی... ! دریافتنی
ابـــــــــــرار
محمدمبین احسانی نیا
یادداشتهای فانوس
انسان جاری
داستان های جذاب و خواندنی
گدایی در جانان به سلطنت مفروش
گــــــــــروه باستــــــــانشنــــاسی
بغض تلخ
عطر یاس
صدای شهید
سرزمین رویا
همه چیز در مورد مرغ عشق
دل نوشته
چون میگذرد غمی نیست
بازگشت نیما
زبان انگلیسی
نمکستان
واقعه
علی اصغربامری
*×*عاشقانه ای برای تو*×*
سکوت خیس
فرمانده آسمانی من
طرح واژه
چوکــــــــــــــ بندری
خداجونم
* ^ــ^ * تسنیم * ^ــ^ *
حرف های تنهایی
بچه های خدایی
درس های زندگی
قافیه باران
دانشجویان ورودی 90 دانشگاه کوثر قزوین
هدهد
سایه
گل رازقی
من.تو.خدا
دهن رود
شبستان
سربازی در مسیر
دل شکســــته
یکی هست تو قلبم....
برادران شهید هاشمی
شهداشرمنده ایم _شهرستان بجنورد
دختری ازجنس باران
یامهدی
اتاق دلتنگی
har an che az del barayad
امپراتور
دانلود هر چی بخوایی...
فتوبلاگ حسین کارگر
S&N 0511
...عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
(کوروش کبیر)kabir kourosh weblog
*لبخندی برای زندگی*
الهگان
(بنفشه ی صحرا)
عشق
ترانه ی زندگیم (Loyal)
قـــ❤ــلـــــب هـــــای آبـــــی انــ❤ـــاری
روی بال فرشته ها
جزتو
دل پرخاطره
عشق پنهان
@@@باران@@@
Manna
بانوی اسمانی
دریایی از غم
Deltangi
کانال اخبار انتخابات مجلس
زیبا ترین وبلاگ
عکس و مطلب جالب و خنده دار
آموزش رباتیک در کرج,رباتیک,ربات,رباتیک البرز,صنایع رباتیک آراد
عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر)
mystery
مُهر بر لب زده
ღقلبــــــی بــه بلـــندای مــــــــــــــاهღ
Just for fun
اواز قطره
محمد قدرتی
شـــــــیـــشـــــه ی نــــــــــــازک دلـــــــــــــــــــتنگی
یه دختره تنها
غدیریه
ورزشهای رزمی
پسران علوی - دختران فاطمی
دخترک خنده رو :)
..::غریبه::..
گوشی نوکیا 1110، خرید اینترنتی گوشی نوکیا 1110
به نام خدا
تلخی روزگار....
حرف شیری
نفس
کرمان شهر
و....الهــــــه
خنده بازار
کلبه تنهایی
عمارمیاندواب
ऌ عاشق بی معشوق ऌ
گلهای یاس
جیغ بنفش در ساعت 25
نفس
نت سرای الماس
ستاره طلایی
اس ام اس
پایه عکاسی مونوپاد + ریموت شاتر بلوتوث
مردود
شاره کم سنه
هرکس منتظر است...
جایی برای خنده وشادی و تفریح
دهکده کوچک ما
I AM WHAT I AM
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
behtarinamkhoda
فقط خدا
عاشقانه
من،منم.من مثل هیچکس نیستم
پـــــــــلاکــــــــــ✌سنگر
مرگ عاشق
باور من...!!!
Tarranome Ziba
سیرت پیشگان
دختر و پسرای ایرونی
شاه تور
دانلود سوالات کارشناسی ارشد
Note Heart
ندای حق
مکاشفه مسیح
تنهاترین عاشق
غزلیات محسن نصیری(هامون)
ღღ♥دنیای بارانی♥ღღ
هر چی تو دوست داری
همه چی پیدا میشه؟
ایـــــــران آزاد
یاامام حسن مجتبی (ع)ادرکنی
wanted
دلتنگـــــــــــــــ همه شمـــــــــــــــــــا....
یه کم فکر کنیم...!
Hunter
hamidsportcars
قتیل العبرات
اداره منابع طبیعی وآبخیزداری شهرستان مانه وسملقان
آتیه سازان اهواز
دُرُخـــــــــــــــــــــــش
دفتر احسان
فضای تنهایی من
مائــده الهی
تنهایی.......
ژئوماتیک
رویابین
یک جای دنج
اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما...
♥تاریکی♡
اخراجیها
عاشقانه ها
کشکول
به یادتم
طوبای محبت
ترنم حضور
نوری چایی_بیجار
دوستانه
دل نوشته های مائده
« « عاشقی » »
نمی دونم بخدا موندم
هیئت
کشاورزی نوین
سایه های خیال
فقط طنزوخنده
شاهکار
مهربانی
بندر میوزیک
ساعت به وقت کربلا
عزای حسینی
نقاشی های الیکا یحیایی
باکری میاندوآب
•.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.•
اصولی رایانه
سید خراسانی
پرسپولیس
همسایه خورشید
ستاره خاموش