سفارش تبلیغ
ساعت مچی smart

آمار سایت

قالب وبلاگ

کد نمایش آب و هوا

کد نمایش آب و هوا

آمار سایت

قالب وبلاگ

ستاره سهیل


ساعت فلش

کد نمایش آب و هوا

کد نمایش آب و هوا

احترام دانشمند عمل کننده به علمش، مانند حرمت شهیدان و راستان است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

فال حافظ

ستاره سهیل
درباره



ستاره سهیل

وضعیت من در یاهـو
کامبیز[61]
سلام چی بگم که دلت مثل دلم بارونی نشه...
پیوندها
حرف های تنهایی
مرگ عاشق
اسیر عشق...
شاهکار
شاه تور
همسایه خورشید
رویای شبانه
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
اصولی رایانه
درود بــــر پادشاهـــــم کـــوروش بــــزرگ
علی
جوک و خنده
نسل سوم
یه پسر
قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی
خورشید خاموش
هر چی که دلت می خواد
بی انتهای دور
حباب خیال
یادداشتها و برداشتها
مهربان
سه ثانیه سکوت
اگر آزادی سرودی می خواند
مـــــولا علی جان
مرجع مذهبی ایران در جریان زندگی
ترانه ی زندگیم (Loyal)
کلبه تنهایی
سحر
جزتو
عاشق آسمونی
ای دریغااااااااا
عشق پنهان
.: شهر عشق :.
دفترهای سبز
سکوت خیس
افسونگر
عدالت جویان نسل بیدار
عطر یاس
...
جامع ترین وبلاگ خبری
خسته ام
ایستگاه دلتنگی
روستای جمال آباد مشگین شهر
بانوی اسمانی
خلوتگاه من
عاشقونه
باران بی امان
anzalichi
آزاد اندیشان
سکوت ابدی
یه دخترشاد
روژمان
هدهد
زادگاهم بنارآبشیرین را دوست میدارم
مردود
کشتی کج
شب نشینان
سایه
امام زمان
دیار من دشتستان- بُنار آبشیرین
پسری ازنسل امروز
بسیج در روستای شیدان
سایه های خیال
درجست وجوی حقیقت
هنوزم عاشقتم
یادداشتهای روزانه رضا سروری
طلبه ایرانی
بچه مرشد!
سکوت
سالار
می گذره ...
تبریک می گوییم شما به ساحل رسیدید!!!!!
وبلاگ{{ ....نسیم لوکس.....}}آنچه که می خواهید
ابـــــــــــرار
*ایستگـــــــــــــــــــــــــــاه انـــــــــــــــــــــرژی*
به یاد او
حرف شیری
پرپر
اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما...
خاطرات بارانی
مطالب متفرقه
خلوت دل
گلهای یاس
سایه
انتظار
عشقی
یه دختر باحال
مکاشفه مسیح
شاخه شکسته
دهاتی
فقط خدا

عشق تابینهایت
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
ترگل
تنهاترین عاشق
حامل نور ...
میلاد کی مرام
سکوت پرسروصدا
مقاله های تربیتی
من و عشقم
پنجره ای رو به خاموشی
حرف
شهدا شرمنده ایم
رویای زیبا ...
باشگاه پرواز
عکس میخوای کلیک کن
اتش دل
Manna
سایت اطلاع رسانی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
شاخه نبات
زیباترین ها
شرکت ساخت نوین آذر(برادران جلیلی)
جیغ بنفش در ساعت 25
تنهایی......!!!!!!
هیئت
دنیارو نخوام کیو باید ببینم؟
داستانا سرا
زندگی بی ترانه...
تفسیر
مائــده الهی
وبلاگ عقل وعاقل شمارادعوت میکند(بخوانیدوبحث کنیدانگاه قبول کنید)
چـــــاوش ( چه خبر از دنیا ؟؟؟؟)
یه دختر تنها
عاشق تنها....
آریایی
تنهایی یک عاشق
پرستو.....
لحظه های آبی
ترنم
عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر)
هم نفس
فقط خودم
KING OF BLACK
سرزمین همیشه آبادمکران
آرش...پسر ایده آل من
ستاره
خبرهای داغ داغ
منتظران مهدی
خاطرات تنهایی
سید خراسانی
من و عشقم
اینجا دنیای ماست پس....بیاتو..............
رنگین کمان
آرامش درطوفان
کهکشان Networkingbest
جوونی کجایی...
دل نوشته های من
فقط من برای تو
زندگی زیباست پس بخند
تنهایی.......
کلبه ی عشق
روانشناسی _ مطالب جالب
مدیا پلیر
قافیه باران
غمکده ی چاه علی(ع)
.: دهکده عشق :.
دوست داشتن
خاطرات خاطره
آشنای غریب
جست وجوگر
ما لایق بهترینیم
امپراتور
دل بی تاب من
ندای عشق
HEART ME
عکس های باغبادران
همنواز
اشک
اس ام اس عاشقانه
از هر کجا
به عشق یار
زندگی بهاری
یاد خدا
خون آشامها
یه دختر تنها
بیا داخل.ضررنمیکنی....
آســــــمــونـــی بــاش
خداجونم
هرکجاهستم باشم!آسمان مال من است
پسر شمالی
سلطان غم های عاشقی
سجاد ظفرانلو بیاتو حالشو ببر.....
سمندر
درس های زندگی
هنوز مال منی
مناطق عملیاتی جبهه جنوب
دنیای نفیس
598
*شبهای مسکو*
تنهایی
کلبه ی تنهایی من...
یامهدی
منطقه آزاد
Cyberom UTM
بی تو 2
طلاخانم
عشق من (F)
عاشق و تنها
پلنگ صورتی
آبی اس اس
ع ش ق:علاقه شدید قلبی
سکوت
@@@این نیزبگذرد@@@
یاامام حسن مجتبی (ع)ادرکنی
خوش بگذره
عزای حسینی
عاشقانه حمید و یگانه
@@@باران@@@
ضد پسران
بامداد خمار
مهندسی متالورژِی

شخصی روزی با خدا مکالمه ای داشت:خداوندا!دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند آن مرد را به


 


 


سمت دو در هدایت کرد و یکی از آن ها را باز کرد‍؛مرد نگاهی به داخل انداخت.درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ


وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود و آن قدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد. افرادی که دور میز نشسته


بودند بسیار لاغر و مریض حال بودند.به نظر قحطی زده می آمدند. آن ها در دست خود قاشق هایی با دسته ی بسیار بلند


داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آن ها به راحتی می توانستند دست خود را داخل


ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر کنند. اما از آنجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند


دست شان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد با دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب آن ها غمگین شد.


خداوند گفت: تو جهنم را دیدی. آن ها به سمت اتاق بعدی رفتند و خداوند در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود.


یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت. افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های


دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه ی کافی تپل و قوی بودند، می گفتند و می خندیدند .آن شخص گفت: نمی فهمم


خداوند جواب داد: ساده است!فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟


اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمعکار تنها به خودشان فکر می کنند.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط کامبیز 4/12/90:: 7:23 عصر     |     () نظر

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را


باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:


« امیلی عزیز،


عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.


با عشق، خدا»


 به و بلاک کا مبیز خوش امدید لطفا  نظر یادتون نره.... 


 


امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »


امیلی جواب داد:آ« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »


مرد گفت:آ« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.


همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.


مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:


امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق، خدا . . .


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط کامبیز 25/11/90:: 6:20 عصر     |     () نظر

روزی من با یک تاکسی به فرودگاه می رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!


 


راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد و منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.


بنابراین پرسیدم:


چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!


در آن هنگام بود که راننده تاکسی درسی را به من داد که اینک به آن می گویم:


قانون کامیون حمل زباله.


 به و بلاک کا مبیز خوش امدید لطفا  نظر یادتون نره.... 


 


او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. آشغال های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.


حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند.


زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو….. افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.


زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط کامبیز 24/11/90:: 6:6 عصر     |     () نظر

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید


چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟


دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”*دوست دارم


تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟


چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم


ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


 


 


باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،


صدات گرم و خواستنیه،


همیشه بهم اهمیت میدی،


دوست داشتنی هستی،


با ملاحظه هستی،


بخاطر لبخندت،


دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد


متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت


پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟


نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم


گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم


گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره


عشق دلیل میخواد؟


نه!معلومه که نه!!


پس من هنوز هم عاشقتم


نظره تو چیه؟


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط کامبیز 22/11/90:: 2:33 عصر     |     () نظر


دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد.


داد زد و بد و بیراه گفت! (فرشته سکوت کرد)


آسمان و زمین را به هم ریخت! (فرشته سکوت کرد)


جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت! (فرشته سکوت کرد)


به پرو پای فرشته پیچید! (فرشته سکوت کرد)


کفر گفت و سجاده دور انداخت! (باز هم فرشته سکوت کرد)


دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد ! ( این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:)


 به و بلاک کا مبیز خوش امدید لطفا  نظر یادتون نره.... 


 


بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!


لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کاری می‌توان کرد…؟


فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!


او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.


آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند…


او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما… اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.


او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!


او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود . . .


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط کامبیز 17/11/90:: 5:43 عصر     |     () نظر

خاطرات دوران کودکی ( شاید شما یادتون نیاد ! )


 



شما یادتون نمیاد !


 



شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت


پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت


برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ… !


 


شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد


مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم


 


شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت 12 تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت


12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران !


 


شما یادتون نمیاد هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه



شما یادتون نمیاد ساعت 9?30 هر شب با این لالایی از رادیو میخوابیدیم


گنجیشک لالا مهتاب لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا…لالالالایی لالا


..لالایی لالالالایی لالا ..لالایی..گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت


خوابیده بیشه…جنگل لالا برکه لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا


 


شما یادتون نمیاد زمستون اون وقتا تمام عشقمون


این بود که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله !


 


شما یادتون نمیاد علامتی که هم اکنون میشنوید، اعلام وضعیت قرمز است


و معنا و مفهوم آن اینست که حمله هوایی انجام خواهد شد!


محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید



شما یادتون نمیاد کوچولو ها کوچولوها دستاتون بدیم به ما بریم به شهر قصه ها


شما یادتون نمیاد . گنجشگکه اشی مشی …. میفتی تو اب خیس میشی


….کی میپزه اشپز باشی ….. کی میخوره حاکـــــــــــم باشــــــــی


به یاد هنرمندی که تنها خوند تنها زد و در تنهایی مرد . . .


 


شما یادتون نمیاد مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما


بعد می گفت: همه تو صفاشون از جلو نظام برید سر کلاساتون


 


شما یادتون نمیاد آلوچه و تمره هندی ، بستنی آلاسکا, همشون هم غیر بهداشتی !


 


شما یادتون نمیاد تقلید کار میمونه…میمون جزو حیوونه !


این جمله حرص درار ترین جمله بود تو اون زمان !


 


شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد !


 


شما یادتون نمیاد کلی با ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم


یهو یه تصویر گل و بلبل میومد: ادامه برنامه تا چند دقیقه دیگر !


 


شما یادتون نمیاد کارت صد آفرین می‌دادن خر کیف می‌شدیم


هزار آفرین که می‌دادن خوده خر می‌شدیم !



شما یادتون نمیاد اما وقتی بچه بودیم گلبرگ گلها رو روی


ناخنمون می چسبوندیم بعد می گفتیم لاک زدیم!


 


شما یادتون نمیاد کارنامه هامونو میبردیم شهر بازی که بهمون بلیط بدن


شما یادتون نمیاد پسرا شیرن مثه شمشیرن…دخترا موشن مثه خرگوشن !



شما یادتون نمیاد بستنی میهن رو که میگفت مامان جون بستنیش خوشمزه تره !


 


شما یادتون نمیاد پستونک پلاستیکی مّد شده بود مینداختیم گردنمون !


 


شما یادتون نمیاد این بازیو


پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار !


 


شما یادتون نمیاد هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد !



شما یادتون نمیاد… سیاهی کیستی ؟منم پار30 کولا


 


شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟


نه نه بی سوادی نه نه پس تو خر من هستی !


 


شما یادتون نمیاد آهای، آهای، اهاااااای ، ننه،من گشنمه !


 


شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام


بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه !


 


شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم،


بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم


مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم !


 


شما یادتون نمیاد ، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه


میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم !


 


شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا


می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !


 


شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو !


 


شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم !


 


شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای


چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود !


 


شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد !


 


شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره،


بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :) ))


 


شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما


می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود


نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم،


بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم  !


 


شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی


بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم،


همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !



شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم


بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند


دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم


بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده !


 


شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام … !


 


شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه


احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه !


 


شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم !


 


شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی !


 


شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم.


بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن


 


شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم


به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود


ولی سمت چپی ها نو بود !


 


شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست


اونا یه درس از ما عقب تر باشن !


 


شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم !


 


شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه !


 


شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم !


 


شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل !



شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم


که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده


بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم:


یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم)


و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم !


 


شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد


بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!


 


شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو !!



شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟


دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم !


 


شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما


از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر…!!


 


شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون


آبی رنگ بود و بالای صفحه یه “برگه امتحان” گنده نوشته بودن


 


شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت


با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است.


این مجموعه دریچه ایست به سوی…..


(دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو) !


 


شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران !


 


شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود


و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد !


 


شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم،


تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه !


 


شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح


رادیو برنامه “بچه های انقلاب” رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم !


 


شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود


درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود !


 


شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت


رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم


اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :) )))


 


شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !


 


شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم


رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!


 


شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی


میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم !


 


شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن


از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی !


 


شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!!


یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد !


 


شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم !



شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت


تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم !


 


شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک


یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم


که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند !


 


شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن.


بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود،


اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد !


 


شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم،


تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون،


بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد،


هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم !


 


شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش،


میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !


 


شما یادتون نمیاد، خانم خامنه رو (مجری برنامه کودک شبکه یک رو)


با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش !



شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو:


گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه !


یا ، کشتم شپش شپش کش شش پا را !


 


شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو !


 


 


شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد


(مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه!)


بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد،


من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه.


یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:


آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم،


اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم


 


شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود


برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت:


بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم


 


شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن !


 


شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا) !



شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد،


خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم !


همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست،


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط کامبیز 4/11/90:: 4:23 عصر     |     () نظر

شعر زیبای "دبستانی ترین احساس من" - www.Radsms.com

شعر بسیار زیبا و پر مفهوم که ارزش یک بار خوندن رو داره

به همراه عکس


ای دبستانی ترین احساس من


خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درس‌های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

 



درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مکارو دزد دشت وباغ


روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی با هوش بود
فیل نادانی برایش موش بود



با وجود سوز وسرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن میدرید

تا درون نیمکت جا میشدیم
ما پرازتصمیم کبری میشدیم



پاک کن هایی زپاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم



کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود



مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی   با پا روی برگ
همکلاسی‌های من یادم کنید
بازهم در کوچه فریادم کنید



 



همکلاسی‌های درد و رنج و کار
بچه‌های جامه‌های وصله‌دار
بچه‌های دکه خوراک سرد
کودکان کوچه اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می‌شد باز کوچک می‌شدیم
لا اقل یک روز کودک می‌شدیم


یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ‌ها که بودش روی دوش
ای معلم یاد و هم نامت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر


ای دبستانی‌ترین احساس من
بازگرد این مشق‌ها را خط بزن

کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط کامبیز 4/11/90:: 3:56 عصر     |     () نظر

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.


معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.


معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.


 


معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.


معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.


خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.


داستان کوتاه


خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.


پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.


یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.


شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.


چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.


چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.


ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.


تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.


خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.


بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است


همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید… وجود فرشته ها را باور داشته باشید


و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشتبی انصافیه تا اخرش بخونی ولی نظر ندی  اگه تا اخرش خوندی نظر ندی  خیلی بی انصافیه


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط کامبیز 25/10/90:: 9:52 عصر     |     () نظر

   


سلام خانوم انتظار امیداورم/ این دلنوشته رو خداوند بهتان برسانت/ امشب دیگه طا قت نیوردم/ خیلی سعی


کردم با این موضوع کنار بیار/ ولی خیلی سخته بود نبودنتو باور کنم/ امروز پیام های ارسالی منو بررسی


می کردم/ یاد اولین روزی افتادم که باهم دوست شدیم/ روز های اول مثل تمام بچه ها پیامرسان بودید/ روزها گذشت/ دوستی منو شما خیلی عمیق تر/ شد/ همیشه یاد همون حرفتان  میافتم که بهم می گفتی/  عشق زیباست ولی عاشق ماندن زیبا تر هست/ ولی من انقدر توی دنیای مجازی بودم که حتی/ تمام حرفایتان را به دقت گوش نمی کردم/ ولی حالا   من موندم بایه عشق نیمه کاره/ چقدر منو راهنمای / می کردید/    باورش برام خیلی سخته/ شما دیگه توی این دنیا نیستید/ وقتی خوب های شما رو مرور می کنم/ بی اختیار اشکم جاری میشه/ یاد روزهای رفته که دیگه بر نمی گردن/ اخه خدایا دیگه خسته شدم/ ولی نمی دونم چراخداوند شما خوب ها رو همیشه زود می برد/ خانوم انتظار همین الان که دارم این نوشته رو می نویسم/   بغض داره خفم می کنه/ راستی خانوم انتظار پیام از دست دادن شما رو به بچه گفتم/ اولش دوستان باروشان نشد / ولی دیدند که چه گلی رو از دست دادن خیلی ناراحت شد/ دادش مهربون خیلی منو دل داری داد/ ولی منو نتونستم جلو اشکمو بگیرم/ خانوم پروش دینی/ اولش بارو نشد ولی وقتی که فهمید/ اشک را توی چشمانش احساس کردم/ خانوم بارون هم همین تور ایشون هم باور نداشتن که شما برای همیشه رفتی/ وای یادم داشت می رفت جناب زندگی هم همین طور/   اولش هیچکس باورشون نمی شد/ ولی نمی دونم اون روز فضای پیامرسان را به کلی غم فرا گرفته/ بود/ وقتی تور فتی اسمون شهرمون هم ابری بود/ اونم مثل من بغض داشت/ ولی نمی توست گریه کنه / ولی دیدم طاقتش تموم شد/ چنان داشت گریه می کردم من خود حسودیم می شود/ خداوندا یکی از بهترین دوستانمان را از دست ما گرفتی/ حالا غم سنگینی بر قلب ما سنگینی می کند/ نمی دانم/ چرا ولی چند روزه دلم برات خیلی تنگ شده/ کاش میشد یک بار دیگه تور ببینم و فقط یک بار حضوز ارامت مدتهاست در کنارم نیست ولی یادتو مهمان همیشگی قلبم است/ از طرف   آرش اکبری، داداش مهربون، گروه جرقه داتکو، ::::پوریا::::، کانون فرهنگی شهدا، بارون ...، سایه های خیال، ژاله رحیمی، *زندگی*، هنرکده معرق وصال، بهترین هابرا&، ********هاله********، *کل یخ*، *؛*استاد*؛* یاسر 79/ ذره بین زنده/ بهداد/ دل بی تاب من/* محمد*/ نی نی زهرا/ بارون/ زندگی/ هاله/- هنرکده معرق وصال / استقلال// * استاد* سایه های خیال/ پرواز دل/ ژاله رحیمی/ استا قدس/ نسل چهارم/ خیلی از   کاربران   عزیز پیام رسان/ تسلیت گفتن   و در اخر این شعر رو تقدیم می کنم به خانوم انتظار...


 شبای رفتن تو/ شبای بی ستاره ست/بین خاطراتت/ بی تو چه پاره پار ه ست/ با هر نفس توی سینه بغض تو توی گلومه/با هر کی هر جا باشم عکس تو روبه رومه/ اخه چقدر تنگه دلم/ برای اون شباا کاشکی که اون عشق بشینه دوباره توی دلامون/چی میشه برگر دی بازم به روزای گذشته/ هوای پاییز چرا توی عشق ما نشسته/شبای رفتن تو شبا بی ستار هست/ ببین که خاطراتت بی تو چه پاره پارست/ سپردی عهدمونه به دست  باد   و بارون/ منو زدی به طوفان خودت گرفتی اروم/ قهر تو راه بسته غم تو دلمو شکسته/توی این صدای خسته یادتو پیله بسته/ غم دلمو شکسته /غروب باز دوباره شب توی انتظارهه/ اشک روی گونه هام نشسته خیال گریه داره/ اسم تو فریادمه درد تو صدام ترانه ست/خنده   اینه تخلو بی تو پر از بهانه ستهنور باور نمی کنم تنها گذاشتی




 خانوم انتظار از پیش ما رفت ما در سوک و غم  ایشان می نشینیم اگه لطف  کنی یه فاتحه برای خانوم انتظار بخونی/ منو خوشحال کردی


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط کامبیز 12/10/90:: 7:37 عصر     |     () نظر

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت: در را شکستی ! بیا تو  در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !  و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است . دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.


اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد . دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .
دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد . زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد . دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی !


مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد . پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ….. !


واقعا بی انصافیه تا اخرش بخونی و نظر ندی اگه دوست داشتی نظر یاد نره+ وقتی تو نیستی ، نگاهم حوصله نمی کند پایش را از چشمم بیرون بگذارد. . . !


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط کامبیز 9/10/90:: 9:1 عصر     |     () نظر


head>

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس