سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری


برای نمایش تصاویر گالری کلیک کنید


دریافت كد گالری عكس در وب

کامبیز - ستاره سهیل


ستاره سهیل

کامبیز[70]
سلام چی بگم که دلت مثل دلم بارونی نشه...مشخصات کلی متولدین تیرماه: خیلی حسّاس زود رنج ، سریع الانتقال ، رویایی ، عاشق خانه و خانواده ، منزوی ، عاشق مهتاب ، عاشق فرزند ، علاقه مند به کشاورزی ، گاهی آرام و گاهی طوفانی ، خجالتی ، بسیار با سلیقه و شیک پوش ، پشتیبان اقوام ، دارای قویترین احساسات ، بهترین آشپز ، علاقه زیاد به گل ، دارای حس پدرانه یا مادرانه ، با وفا ، رفیق باز ، صرفه جو و اقتصادی ، محتاج به کمک دیگران ، پر محبّت ، مطیع همسر ، تا حدودی خسیس ، متنفّر از انتقاد ، با هوش ، اهل قهر و آشتی ، در آشتی پیشقدم نمی شود همسری با وفا ، غمگین در روزهای ابری ، گاهی خوب و گاهی بد ، خیالاتی ، عاشق عتیقه و اشیاء کهنه ، اهل تدارک و آذوقه ، مادیّگرا و پول پرست ، رک گو ، خودخواه ومغرور ، تا حدودی سطحی نگر ، صبور و آرام ، حافظ اسرار ، علاقه زیاد به مادر ، عاشق تعریف و تمجید ، مهمان نواز عالی . خیلی ظریف ، شکیبا ، صمیمی ، محافظه کار ، اهل ریسک نیست ، میهن پرست ، انتقامجو ، وسواسی ، رئوف و مهربان .

   1   2   3   4   5   >>   >

 وقتی لبریز می شوی از حقیقت خود- که همان خداست- آن گاه سهیم می شوی


خود را با دیگران وقتی می فهمی


که از هستی جدا نیستی .آ نگاه عاشق می شوی


 عشق میوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چیز و همه کس است .


عشق رابطه نیست بلکه برترین مرتبه وجود است .


بعضی ها به غلط گمان می کنند که نقطه مقابل عشق نفرت است .


نقطه مقابل عشق نفرت نیست بلکه ترس است .


نفرت عشق وارونه است . وقتی خود را نمی شناسی از همه می ترسی


در عشق تمام پنجره های وجودت را به روی بی کران باز می کنی .


اما وقتی می ترسی همه ی پنجره های وجودت را می بندی


وبه آن ها قفل آهنی بی اعتمادی می زنی .


وقتی می ترسی تنها می شوی وقتی عشق می ورزی محو می شوی


 دیگر نیستی تا احساس تنهایی کنیلطفا نظرتون بگو


عشق مرزهای تو را می ریزد وتو را با آدم ها پرنده ها آب ها


گیاه و خورشید و ماه و ستاره یگانه می کند .


عشق افتادن قطره به دریاست قطره تویی و دریا خداست .


ما چنان آفریده شده ایم که فقط می توانیم به عشق زنده باشیم .


بدون عشق مردگی می کنیم .نه زندگی


  اگر نتوانیم عشق بورزیم از زندگی نیز محروم خواهیم شد .


آنگاه آنی نخواهیم بود که می توانیم باشیم .


اگر عشق نورزیم جاری وجودمان به مرداب ملال می ریزد .


می گندیم و می پوسیم و می میریم .


از مرگ نمی ترسید


اگر مرگ وجود می داشت شاید از او می ترسیدم


بسیاری از آدم هایی که از مرگ می ترسند


خبر ندارند که هم اکنون مرده اند . لطفا نظرتون بگو


زیرا عشق نمی ورزند . عشق است که زنده می کند .


عشق کیمیاست .


ضیافت پر شکوه زندگی هرگز به پایان نمی رسد .


این ضیافت همیشه برپاست .


بازیگران زندگی می آیند و می روند


اما نمایش زندگی به پایان نمی رسد بیا بخون نظر یادنره


نوشته شده در پنج شنبه 28/2/91| ساعت 3:48 عصر| توسط کامبیز| نظر|

بیا بخون نظر یادنره


 


داستان کوتاه (طلاق برنامه ریزی شده !)


با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.
شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.
از زن اصرار و از شوهر انکار.
در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها.
زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را.
تمام 1364 سکه? بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی .
زن با کمال میل می‌پذیرد.
در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده .
زن می‌پذیرد.
“چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌.
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟
مرد با آرامی گفت :آری .
زن با اعتماد به نفس گفت: 2 ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.
زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه‌ای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .
خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: ” فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.
برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شماره? همسر جدیدش بود.
تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.
پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.
صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی‌.این روزها میتوان با 1 میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند !بیا بخون نظر یادنره


داستان آموزنده (تفاوت فرهنگی)


ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند، سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد، وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمین? اموال شخصی و حری خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعد? غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.
جوان آفریقایی نیز با  لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. هم? این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند. آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به هم? کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به هم? این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که هم? ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچار? اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقط? تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد…بیا بخون نظر یادنره


نوشته شده در پنج شنبه 14/2/91| ساعت 9:35 عصر| توسط کامبیز| نظر|

لطفا نظرتون بگو


پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم


سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به


وضوح حس می کردیم…


می دونستم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از


ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه


زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…


هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…


تا اینکه یه روز


علی نشست رو به رومو


گفت…اگه مشگل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که


دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر


تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس


راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…


گفتم:تو چی؟گفت:من؟


لطفا نظرتون بگو


گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟


برگشت…زل زد به چشام …گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو


گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…


با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون


هنوزم منو دوس داره…


گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…


گفت:موافقم…فردا می ریم…


و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من


بود چی؟…سر


خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت


فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…


طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون


گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…


یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره


هردومون دید…بالطفا نظرتون بگو


این حال به همدیگه اطمینان می دادیم


که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…


بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو


می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…


علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟


که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از


ناراحتی بود…یا از


خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می


شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش


گفتم:علی…تو


چته؟چرا این جوری می کنی…؟


اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من


نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…


دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو


دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟


گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…


نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتیم تا یه دل سیر گریه کنم…و


اتاقو انتخاب کردم…


من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام


طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه


خودت…منم واسه خودم…


دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش


کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…


دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی


جیب مانتوام بود…


درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه


رو برداشتیم و از خونه زدم بیرون…


توی نامه نوشت بودم:


علی جان…سلام…


امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم


ازت جدا می شم…


می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی


شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر


برام بی اهمیت بود که حاضر


بودم برگه رو همون جاپاره کنم…


اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…


توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهنازلطفا نظرتون بگو


نوشته شده در چهارشنبه 6/2/91| ساعت 5:25 عصر| توسط کامبیز| نظر|

” جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود, اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد .دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: “دوشیزه هالیس می نل” . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او


لطفا نظرتون بگو


بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند . هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز  فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد .


” جان ” در خواست عکس کرد ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد . به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد . ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .
بنابراین راس ساعت 7 بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :
” زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد . من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ ” بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند
دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام . از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم می کرد .
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد , از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود , اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود , دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .


به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .
من ” جان بلانکارد  هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است !
تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست !


نوشته شده در پنج شنبه 31/1/91| ساعت 10:25 عصر| توسط کامبیز| نظر|

 2 داستان جدید و جالب


داستان جالب “مادر شوهر و مادر زن”


شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدن ،بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی


شهین خانم پرسید :راستی  از دخترت چه خبر؟


دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟ بچه دار شد؟


مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت :


آره جونم ،این پسره ، شوهرش ، مثل پروانه دور سرش می چرخه ، اون سال اول عروسی که دایم مسافرت بودن ، همه جا رو رفتن دیدن ، عید اون سال هم رفتن اروپا برای من هم یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود ، تو کار های خونه هم نمی گذاره دست از سیاه به سفید بزنه ،وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی ، اینقدر بهش می رسید حالا هم که بچه اشون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض میکنه ، آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام .


شهین خانم گفت شکر خدا ، ببینم پسرت چیکار میکنه از زنش راضیه !؟


مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه ، پسر بد بختم هر چی در میاره همش خرج     مسافرت این دختره میکنه ، انگار زمین خونه اشون میخ داره اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن ،اصلا فکر نمیکرد که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره ، بعدش هم عیدیه رفتن دبی ،دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو خریده بود 100 دلار، پسره شده حمال خونواده زنش، طفلک بچه ام توی خونه عین یه کلفت کار میکنه ،زنه دست از سیاه به سفید نمی زنه ، حامله که شده بود این پسره دیگه رسما شده بود زن خونه،بعد هم که زایمان کرد حتی پوشک بچه اش رو میده این پسر بد بخت عوض میکنه ،
آره خواهر طفلکم بدبخت شد !


 


داستان آموزنده (واکنش قورباغه ای)


اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید وداخل یک  ظرف  آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟
بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست وباید برود!


حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟
استراحت میکند…چند دقیقه بعد به خودش می گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.


نتیجه اخلاقی داستان!


زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم وبه گرمای تدریجی آب عادت کنیم و وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه وبیدار باشیم.


سوال؟
اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟
البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !
اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و…آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟نه!با بی خیالی از کنارش می گذرید.
برای کسانی که  ورشکسته می شوند ،اضافه  وزن  می آورند یا طلاق  میگیرند  یا آخر ترم  مشروط  می شوند! این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟
زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.


اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب شرایطی که به آن عادت می کنید باشید!ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم :به کجا دارم می روم؟آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر و از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.


برگرفته از کتاب ارزشمند آخرین راز شاد زیستن
نوشته آندره متیوس2 داستان جدید و جالب


نوشته شده در شنبه 19/1/91| ساعت 10:58 عصر| توسط کامبیز| نظر|

تبلیغات برای شروع طرح


سلام من  کامبیز هستم خیلی دوست داشتم همه عزیزانی رو


 


 


 


که با نظرهای قشنگشون منو به نوشتن امیدوار کردن ببینم


   


تو این مدت با خیلی از عزیزان آشنا شدم خیلی چیزا ازشون


 


 


 


یاد گرفتم بعضی از دوستها می گن چرا همش از غم عشق


 


 


 


می نویسی ؟ ببنین عشق همش شادی نیست عشق غم


 


 


 


هم داره اشک داره انتظار داره ووووووو................


 


 


 


من عشق رو با غمش دوست دارم . عشقی که بدون زحمت


 


 


 


بدست بیاد فکر نکنم زیاد لذت داشته باشه امیدوارم همه عاشق ها


 


 


 


به عشق خودشون برسن و هیچ تنها و غریبی پیدا نشه ...... خوب دوستان عزیز توی این


 


سال جدید می خوای طرحی برای شما بریزم. برای خشنودی و رضایت شما دوستان


 


 توی این طرح چند گزینه  هست/ عاشقانه/ عارفانه و فلسفی/ جک و زیرخنده/ پیام های با


 


موضوع خداوند/ پیام های با موضوع اقا  امام زمان. توی این طرح دوستان میان انتخاب می کنن


 


 هر گزینه که بیشترین مخاطب رو داشته باشه من همون فید رو براتون میزنم.


 


 توضیح برای گزینه ها ی داخل عکس هست


 


 1= پیام های عاشقانه


   در مود پیا مهای عاشقانه باید بگم که بهترین و جدید ترین پیام های عاشقانه رو برای شما


انتخاب می کنم برای کسی که بهترین هست .


2 = پیام های عارفانه و فلسفی


 در مورد پیا مهای  عارفانه و فلسفی باید بگم. که بهترین پیام ها و از بزرگان  نویسندگان  .  


 


اولیا و انبیا برای شما دوستان تهیه می کنم


  3=پیام های جک و زیر خنده


 درباره جک و زیر خنده باید بگم. از بهترین جک و لطیفه برای شادی  شما دوستان انتخاب شده. در ضمن. هیچ  گونه  پیام ناراحت کنه و زشت از طرف من زده  نمی شه


 


 4=   پیام های با موضوع خداوند


 در مورد پیام های خداوند باید بگم . پیام های هستند که به انسان نیروی دوچندان می دهد.  وقتی که  از همه چیز نا امیدی شدی . تنها خداوند هست که تورا عاشقانه می پذیرد.


 


5 =پیام های با موضوع  اقا امام زمان


 


 درباره پیام های اقا امام زمان باید بگم  از بهترین و جدید ترین پیام ها برای تعجیل برای  ظهور اقا امام زمان استفاده میشه. بیشتر و سه شنبه ها و پنج شنبه و جمعه ها


تبلیغات و برای طرح


 


دوستدار همیشگی شما  کامبیز تنها


 


نوشته شده در دوشنبه 14/1/91| ساعت 7:57 عصر| توسط کامبیز| نظر|

 


  ادرس خودم هست


شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :


 


 


سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.


یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم.  دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….


پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند… ارزش داره بخون نظر یادت نره


نوشته شده در شنبه 20/12/90| ساعت 6:58 عصر| توسط کامبیز| نظر|
































































































































ســــــتاره ای که گم شد



 



چند شبی بود که نمی دیدمش



برام خیلی عجیب بود



یعنی کجا می تونه باشه؟



من که خیلی دوستش داشتم



روی دوست داشتنم هم نمی شد قیمت گذاشت



ولی اون هیشه دوست داشت روی دوست داشتنم قیمت بذاره



شایدم به همین خاطر گذاشته و رفته !



الان چند شبه چشامو به آسمون می دوزم شاید یه نشونه ازش به دست بیارم



ولی هیچ خبری ازش نیست



ستاره ام رو می گم  



تو آسمون به این بزرگی همش یه ستاره داشتم ولی حالا نیست



چه شبها که به خاطرش بیدار موندم تا بتونم یه دل سیر تماشاش کنم



آخه فقط تا صبح فرصت داشتم ببینمش



نمی دونم شایدم صبحها اون داشت منو نگاه می کرد



یا اینکه یه جایی اونطرف کره زمین یکی دیگه رو اسیر خودش کرده بود



خیلی دوستش داشتم و هنوزم دوستش دارم



تو این همه ستاره فقط چشمک زدن اون بود که به زندگی امیدوارم می کرد



از بس زیبا بود حتی ماه هم جلوش کم میاورد



ولی حالا کجا رفته؟ نمی دونم !



البته عادت کردم که هر از چند گاه مدتی ازش بی خبر باشم



آخه با تمام علاقه ای که بهش دارم ولی گاهی اینجوری اذیتم می کنه



چند وقتی بی خبر میذاره و میره و منو با خاطراتش تنها می ذاره



ولی مثل اینکه این دفعه از اون دفعه ها نیست آخه خیلی وقته رفته



از ماه نشونیشو پرسیدم



بهم گفت :



واسه دیدنش باید بری تو دل کویر و بیابون



آخه تو آسمون شهر دیگه نمیشه اونو دید



به ماه گفتم ولی من که تا حالا به اون دروغ نگفتم که بذاره بره



مثل آدمای دیگه نبودم و از ته دل دوستش داشتم



پس چرا رفته؟



ماه در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود بهم گفت :  



کاش شبها زیبایی منو هم می دیدی و همش به اون توجه نمی کردی



فکر کنم حسودیش شده بود



اینو گفت و یه دفعه جاشو به خورشید داد و رفت



حالا مجبورم تا شب صبر کنم تا بتونم ستاره قشنگمو ببینم



خدا کنه امشب بیاد ...<\/h2>





اگه دوست داشتی نظر یادت نره


نوشته شده در جمعه 12/12/90| ساعت 3:12 عصر| توسط کامبیز| نظر|

gol-ziba


در تمام کشورهابرای اینکه عاشق و معشوق بتوانن احساسات خود را به یکدیگر منتقل کنند


از راههای زیادی استفاده می کنند با صحبت کردن، ، نامه نوشتن نگاه کردن ..اما  معمولترین روش استفاده از گل است.


خود   واژه گل سمبل عاشقی می باشد .اما بد نیست با نشانه های تمام گل ها قدری آشنا بشویدتا


اگر موقعی خواستید احساس خود را به  عاشق با معشوق خود عرضه کنید


بدانید تا چه گلی را هدیه کنید یا گلی را که هدیه گرفته اید چه معنا و مفهومی دارد …


 


 


? گل مریم: نشانه نجابت و پاکی معشوق است و اگر عاشقی آن را تقدیم معشوق نماید
می خواهد بگوید که به عفت و عشق او اطمینان کافی دارد .
? گل یاس: نشانه آنست که عشق و دوستی باید دو جانبه باشدوگرنه بی ثمر است و علامت آن است که عشق عاشق اگر از جانب معشوقه پذیرفته نگردد او را ترک می نماید و فراموشش می نماید.
? گل زرد: نشانه ای است بر احساسات تنفر آمیز عاشق نسبت به معشوق خویش.
? گل بنفشه: نشانه آنست که عاشق از دلدارش می خواهد با او مهربان باشد اورادوست بدارد و در رنج و شادمانیش شریک و سهیم باشد .
? گل یخ: نشانه ای است بر نا امیدی و رنج عشق .
? گل نرگس: نشانه ای است بر شوریدگی عاشق که از معشو قه می خواهد با او یکرنگ باشد.
? گل لاله: نشانه آنست که عاشق حاضر است در راه معشوق از جان خویش هم بگذرد و هرچه که او بخواهد انجام دهد.
? گل میخک: نشانه آنست که عاشق قلب خودش را که بهترین هدیه هاست به معشوق ز جان گرامی تر تقدیم می کند.
? گل نسترن: نشان آنست که عاشق از خیانت معشوق به تنگ آمده و دلش می خواهد از او که عشق را با هوس مخلوط کرده است بگریزد.
? گل مروارید: نشانه ای است بر آخرین حرف های دل عاشق و آخرین ناله های قلب دیوانه اش.
? گل شقایق: نشانه ای است از عشق شور انگیز عاشق به معشوق و نشانه ی تپیدن های قلب اوست در آرزوی دیدار معشوق .
? گل سرخ : نشانه عشق آتشین است عشقی که عاشق می خواهد خود را در میان شعله هایش قربان معشوق نماید.
? گل اطلسی: را هر که برای معشوق بفرستد از او می پرسد که آیا او را دوست دارد یا نه.
? گل بید مشک: نشانه آنست که عاشق کینه معشوقه بی وفا را به دل نمی گیرد و با فرستادن شاخه ای از این گل به او می گوید من تو را می بخشم زیرا گناه از من و سرنوشت من است.
? گل ناز: نشانه آنست که عاشق در عین حال که ناز معشوقه را دوست دارد دلش می خواهد او فسونگری را کم کند و به سوی وی روی آورد .
? گل مرزنگوش: نشانه نفرت عاشق و نفرین اوست که برای معشوق می فرستد .
? گل شب بو : نشانه آنست که عاشق از معشوق خود تمنای بوسه دارد و از دور او را می بوسد


نوشته شده در شنبه 6/12/90| ساعت 5:56 عصر| توسط کامبیز| نظر|

شخصی روزی با خدا مکالمه ای داشت:خداوندا!دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند آن مرد را به


 


 


سمت دو در هدایت کرد و یکی از آن ها را باز کرد‍؛مرد نگاهی به داخل انداخت.درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ


وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود و آن قدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد. افرادی که دور میز نشسته


بودند بسیار لاغر و مریض حال بودند.به نظر قحطی زده می آمدند. آن ها در دست خود قاشق هایی با دسته ی بسیار بلند


داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آن ها به راحتی می توانستند دست خود را داخل


ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر کنند. اما از آنجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند


دست شان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد با دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب آن ها غمگین شد.


خداوند گفت: تو جهنم را دیدی. آن ها به سمت اتاق بعدی رفتند و خداوند در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود.


یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت. افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های


دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه ی کافی تپل و قوی بودند، می گفتند و می خندیدند .آن شخص گفت: نمی فهمم


خداوند جواب داد: ساده است!فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟


اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمعکار تنها به خودشان فکر می کنند.


نوشته شده در پنج شنبه 4/12/90| ساعت 7:23 عصر| توسط کامبیز| نظر|

   1   2   3   4   5   >>   >

قالب رایگان وبلاگ پیچک دات نت